ناگهان ، تو از بیراهه ی لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت:
همه تپش هایم از آن تو باد ، چهره ی به شب پیوسته !
همه تپش هایم.
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم،
زمزمه ی نیایش دربیداری انگشتانم تراوید.
خوشه ی قضا را فشردم،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.
میان ما سرگردانی بیابان هاست
بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست
میان ما « هزار و یک شب » جست و جو هاست
همراه - آوار آفتاب - سهراب




