تبليغاتX
مـو پــــریشان های باد

مـو پــــریشان های باد

هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم... "علی فاضلی ایرانشاهی"

و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.

ناگهان ، تو از بیراهه ی لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت:

همه تپش هایم از آن تو باد ، چهره ی به شب پیوسته !

همه تپش هایم.

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم،

زمزمه ی  نیایش دربیداری انگشتانم تراوید.

خوشه ی قضا را فشردم،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.

میان ما سرگردانی بیابان هاست

بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست

میان ما « هزار و یک شب » جست و جو هاست


همراه - آوار آفتاب - سهراب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 10:49  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

 ...

نه!
 
هرگز شب را باور نکردم
  چرا که
  در فراسوهای دهلیزش
  به امیدِ دریچه ئی
  دل بسته بودم

  شکوهی در جانم تنوره می کشد
  گوئی از پاک ترین هوای کوهستان
  لبالب
  قدحی در کشیده ام

  در فرصت میان ستاره ها
  شلنگ انداز
  رقصی میکنم-
  دیوانه
  به تماشای من بیا!


وصل- آيدا در آيينه- احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 1:58  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

من اینجا بس دلم تنگ است
زمستان بود 
 «زمستان» را اخوان دو سال بعد از کودتای 28 مرداد سرود: «هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی». او در این شعر با توصیف دقیق و البته شاعرانه یک روز برفی در یکی از زمستان‌های زادگاهش – مشهد – فضای کلی آن روزگار را به تصویر کشید: «هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،/ نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین ...» این شعر باعث زندان رفتن شاعرش شد. شاملو در این زندان همبند اخوان بوده، در خاطراتش می‌گوید زندانبان‌ها چون با پدر [نظامی‌] او آشنا بودند، او را نمی‌زدند؛ «ولی اخوان را آش و لاش می‌کردند». (اخوان داستان این زندان را در شعر «نادر اسکندر» آورده). اخوان بعدها عنوان زمستان را سماجت بر یک کتابش گذاشت. شعر زمستان را هم استاد شجریان و هم شهرام ناظری به آواز خوانده اند.
شاهنامه آخرش ناخوشه
 شعر «آخر شاهنامه» اخوان که نام دفتری از اشعار او هم شده، داستان چنگ نوازی است که برای ما می‌گوید چنگش همواره از خاطرات خوش قدیم می‌گوید و سراغ پایتخت قرن را می‌گیرد تا به آن حمله ببرد. اما چنگی پیر به سازش خطاب می‌کند: «ای پریشانگوی مسکین! پرده دیگر کن/ پور دستان [=رستم] جان ز چاه نخواهند برد.» می‌گویند که او و مردمش دیگر فر و شکوهشان را از دست داده اند و حالشان شبیه اصحاب کهف است که طاقت ندارند آن قدر بخوابند تا دقیانوس زمانشان _ یعنی شاه پهلوی – بمیرد. «گاهگه بیدار می‌خواهیم شد زین خواب جادویی/ خواب همگنان غار/ چشم می‌مالیم و می‌گوییم: آنک، طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار/ لیک بی مرگ است دقیانوس/ وای، وای، افسوس».
شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید
 شعر «کتیبه» یکی از معروف‌ترین نمونه‌های اشعار داستانی اخوان است. ماجرای شعر، داستان گروهی زندانی است که صخره ای رو به رویشان افتاده. روی این صخره نوشته: «کسی راز مرا داند/ از این رو به آن رویم بگرداند». یک بار بالأخره زنجیری‌ها دل به وسوسه دانستن راز تخته سنگ می‌دهند و با زحمت فراوان آن را جا به جا می‌کنند. فکر می‌کنید چی می‌خوانند؟  نوشته بود/ همان/ کسی راز مرا داند/ که از این رو به آن رویم بگرداند». از روی این شعر که نمادی از بیهودگی تلاش‌ها در جامعه ای بسته است، فیلمی‌ هم ساخته شده (فریبرز صالح، 1353) که اهمیتش در تاریخ سینمای ایران در این نکته است که اولین بازی خسرو شکیبایی در آن بوده.
بله، همین رنگ است
 آن قدر که عبارت‌های شعر «چاووشی» معروف است، خود این شعر معروف نیست؛ عبارت‌هایی مثل «بیراه توشه برداریم/قدم در راه بذاریم» یا «من اینجا بس دلم تنگ است/ و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است» یا اصلا ً عبارت «به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است»؛ همه مال این شعر هستند. ماجرای شعر از این قرار است که شاعر به خاطر دلتنگی ره توشه بر می‌دارد و در راه به یک سه راهی می‌رسد که یکی‌شان تابلو زده: «راه نوش و راحت و شادی» اما به ننگ آلوده، دومی‌ «راه نیمش ننگ، نیمش نام/ اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام» و بالأخره «سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام» که شاعر سومی ‌را انتخاب می‌کند.
باز می‌لرزد دلم، دستم
 اخوان فقط نومیدانه شعر نگفته و مثل هر شاعر بزرگ دیگری، عاشقانه هم دارد. معروف‌ترین عاشقانه او که احتمالا ً زیاد از رادیو شنیده اید، شعر بسیار کوتاهی است که زمزمه عاشق با خودش است در وقت آماده شدن برای دیدار محبوب: «لحظه دیدار نزدیک است/ باز من دیوانه‌ام، مستم/ باز می‌لرزد، دلم، دستم/ بازگویی در جهان دیگری هستم/‌های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!/‌های! نپریشی فای زلفکم را، دست!/ و آبرویم را نریزی، دل/ ای نخورده مست/ لحظه دیدار نزدیک است».
انتظار خبری نیست مرا
 شاعر در شعر کوتاه «قاصدک» با گل قاصدک که طبق عقیده ای عامیانه رساننده پیام و پیغام است، حرف می‌زند و با همان لحن نومیدانه همیشگی از او می‌پرسد که «راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟/ مانده خاکستر گرمی، جایی؟/ در اجاقی، طمع شعله نمی‌بندم، خردک شرری هست هنوز؟» قاصدک را هم استاد شجریان خوانده است. این شعر در دفتر «آخر شاهنامه» آمده است.

 منبع: هفته نامه همشهری جوان/ شماره 225/ احسان رضایی
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:28  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

 ...

غمان قرن ها را زار می نالید

حزین آوای او در غار می گشت

و صدا می کرد

غم دل با تو گویم،

غار، بگو آيا مرا ديگر اميد

رستگاري نيست؟

صدا نالنده پاسخ داد آري نيست...


م. اميد

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 15:57  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

 

من اینجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.

بیا ره توشه بر داریم،

قدم در راه بي برگشت بگذاريم،

ببينيم آسمانِ "هر كجا" آيا همين رنگ است؟

"اخوان ثالث"-مجموعه ي از اين اوستا-


تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمان ها نيست.

" جهان پير است بي بنياد،از اين فرهاد كش فرياد..."

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 1:7  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود که

عشق

پناهی گردد،

پروازي نه

گريزگاهي گردد.

آي عشق آي عشق

چهره ي آبيت پيدا نيست."شاملو"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 18:58  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

----------؟------------

دچارباید بود

و گرنه زمزمه حیات

میان دو حرف

حرام خواهد شد

و عشق ‌‌‌

 سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست."سهراب"


کجاست سمت حیات؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 15:2  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

در آ، که کران را بر چیدم،

خاک زمان رفتم، آب" نگر" پاشیدم.

در سفالینه ی چشم، "صد برگ" نگه بنشاندم،

بنشستم.

آیینه شکستم، تا سرشار تو

من باشم و من. جامه نهادم.

رشته گسستم.

زیبایان خندیدند،خواب "چرا" دادمشان،

 خوابیدند.

غوکی می جست، اندوهش دادم، و نشست.

در کشت گمان، هر سبزه لگد کردم.  از هر بیشه،

شوری به سبد کردم.

بوی تو می آمد،به صدا نیرو، به روان پر دادم،

آواز در آ سر دادم.

پژواک تو می پیچید، چکه شدم،

از بام صدا لغزیدم، و شنیدم.

یک هیچ ترا دیدم، و دویدم.

آب تجلی تو نوشیدم، و دمیدم."سهراب"


میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 12:34  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

در صبح آشنایی شیرینمان تو را

گفتم که "مرد عشق نیی" باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود؟

پنداشتی که کوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود

پنداشتی که یاد تو ، این یاد دل نواز

در تنگنای سینه فراموش می شود

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من شبچراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو ،نور عشق تو عشق بزرگ توست

خورشید جاودانه ی دنیای دیگرم!  -فریدون مشیری-


"گفت که تو کشته نیی در طرب آغشته نیی

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم"

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:46  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

آری ٬ تو آنکه دل طلبد آنی.

اما

افسوس!

دیری است کان کبوتر خون آلود٬

جویای برج گمشده ی جادو٬

پرواز کرده است...

                                                      


(آخر شاهنامه-م امید)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 1:34  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

فرا رسیدن سال 14090 اهورایی 7033 میترایی آریایی 6761 آشوری 3749 زرتشتی و 1390 خورشیدی فرخنده باد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 12:22  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

بانگ بلند دلکش ناقوس

در خلوت سحر

بشکافته ست خرمن خاکستر هوا

وز راه هر شکافته با زخم های خود

دیوار های سرد سحر را

هر لحظه می درد...... -نیما-

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 11:2  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

"خانه ی دوست کجاست؟"

در فلق بود که پرسید سوار٬

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید.

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت٬

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا٬خش خش می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلند بالا٬جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 20:33  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم

پیش از آنکه پرده فروافتد

پیش از پژمردن آخرین گل ، بر آنم كه زنــــدگي كنم، بر آنم كه عشق بورزم

بر آنم كه باشم

در اين جهان ظلماني در اين روزگار سرشار از فجايع در اين دنياي پر از كينه

نزد كساني كه نيازمند منند، كساني كه نيازمند ايشانم

كساني كه ستايش انگيزند

تا در يابم،شگفتي كنم،باز شناسم، كم

كه مي توانم باشم، كه مي خواهم باشم

تا روز ها بي ثمر نماند، ساعت ها جان يابد

لحظه ها گران بار شود

هنگامي كه مي خندم، هنگامي كه مي گريم،هنگامي كه لب فرو مي بندم

در سفرم به سوي تو به سوي خود به سوي خـدا

كه راهی است نا شناخته، پر خواه، نا هموار

راهي كه بالي بر آن گام مي گذارم

كه قدم نهاده ام

و سر بازگشت ندارم

بي آنكه ديده باشم شكوفايي گل ها را

بي آنكه شنيده باشم خروش رودها را

بي آنكه به شگفت در آيم از زيبايي حيات

اكنون مرگ مي تواند فراز آيد اكنون مي توانم به راه افتم

اكنون ميتوانم بگويم زندگي كردم. - شاملو -                           

                                                                          بگذاريد در اين كشتزار گريه كنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 1:43  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

 

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیش تر آن چه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتن بهتر است از نا نبشتن.

ای دوست، نه هر چه درست و صواب بود، روا بود كه بگويند... و نبايد كه در بحري افكنم خود را كه ساحلش پديد نبود، و چيز ها نويسم بي "خود" كه چون "واخود" آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور.

اي دوست مي ترسم-و جاي ترس است- از مكر سرنوشت...

حقا و به حرمت دوستي كه نمي دانم كه اين را مي نويسم راه سعادت است كه مي روم يا راه شقاوت؟

كاشكي، يكبارگي، ناداني شدمي تا از خود خلاصي يافتمي!

چون در حركت و سكون چيزي مي نويسم، رنجور شوم از آن به غايت!

و چون در معاملت راه خدا چيزي مي نويسم، هم رنجور شوم؛

چون احوال عاشقان نويسم نشايد،

چون احوال عاقلان نويسم، هم نشايد؛

و هر چه نويسم هم نشايد و آگر هيچ ننويسم هم نشايد؛ و اگر گويم نشايد؛

و اگر خاموش گردم هم نشايد

و اگر اين واگويم نشايد و اگر وانگويم هم نشايد...

                                                                                    و اگر خاموش شوم هم نشايد!}

                                                                                                          (رساله عشق)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 2:57  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

چندی از رباعیات زیبای خیام.

اين قافله عمر عجب ميگذرد /  درياب دمی که با طرب ميگذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوری/  پيش آر پياله را که شب ميگذرد

                                                               ******

اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است/ در بند سر زلف نگاري بوده ست

اين دسته که بر گردن او م یبيني/ دستي ست که برگردن ياري بوده ست

******

آنانکه محيط فضل و آداب شدند/ در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زين شب تاريک نبردند برون/ گفتند فسانه اي و در خواب شدند

******

هرگز دل من ز علم محروم نشد /کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز/ معلومم شد که هيچ معلوم نشد

******

برخيز و مخور غم جهان گذران /بنشين و دمی به شادماني گذران

در طبع جهان اگر وفايي بودي/ نوبت بتو خود نيامدي از دگران.

متن کامل رباعیات خیام در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:45  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

عشق الهی...

اي كاش از تارنفس پرندگان عاشق در كالبد من دميده مي شد تا به رهايي وعروج برسم.

اي كاش مي توانستم تمام ذرات خاك را لمس كنم وبه تمام موجودات بفهمانم كه زندگی 

با ياداوچه زيباست و لحظات شب را تا صبح براي اوزنده كردن چه پرمعناست

...گاهي وقت هاسكوت رساتراز فرياد است وآن سكوت، خداست

نهايت عشق خداست، دوست داشتن او زيباست نيازي كه درنهايت،

عشق است و صدايي كه درنهايت،خاموشي است

...عشق الهي تا ابد در ريشه وذات من همانند فرياداست اما فريادي خاموش

 وعشق اگرالهي باشد كلام در وصفش قاصر.

(كاترين پاندر)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 2:2  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

  

                     بگذار تا " شیطنت عشق" چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید

                                   هر چند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد

                                    اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن.

                                            ******************

یکی از بزرگ‌ترین لذات زندگی تجربه‌ي زمانی است که به شدت خسته‌ای اما به قدری از این خستگی احساس رضایت می‌کنی که حاضر نیستی آن را با هیچ فراغتی عوض کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 2:58  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  | 

با نام خداوند جان.

سرمایه ی عمر آدمی یک نفس است/آن یک نفس از برای یک همنفس است

با همنفسی گر نفسی بنشینی/مجموع حیات عمر آن یک نفس است

*********

چشمی دارم همه پر از دیدن دوست/با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست

از دیده و دوست فرق کردن نتوان/یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست

*********

من بودم دوش و آن بت بنده نواز/از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید/شب را چه گنه قصه ی ما بود دراز.

*********

چندی از رباعیات عارفانه ی ابوسعید ابوالخیر در این برگ نگاشته ام و امیدوارم که دوستان

گرانقدر با خواندن دیوان رباعیات ایشان کمال استفاده (؟؟؟؟) را ببرند. 

 

جبر واختيار 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:42  توسط علی فاضلی ایرانشاهی  |